عليرضا عابدی زاده

نویسنده و معلم

  • صفحه‌اصلی
  • پروفایل
  • رزومه
  • ایمیل

قدر بودن را بدان

امشب چهلمِ مامان‌بزرگمه.
از سه‌سالگی تا سیزده‌سالگی، تمامِ دنیای من توی آغوشِ او جا می‌شد. مادرم نبود، پدرم دور بود، اما او بود؛ با دست‌های گرمش، با قصه‌های شبانه‌اش، با بوی نان تازه‌ای که فقط برای من می‌پخت، با دعاهایی که هر شب بالای سرم زمزمه می‌کرد تا خدا نگهبانم باشد.
او مادری کرد که هیچ مادری نمی‌توانست جایش را پر کند. مهربان بود، صبور بود، مثل کوه پشتِ من ایستاد، مثل دریا مرا در آغوش گرفت، مثل آفتاب گرمم کرد وقتی همه‌جا سوزِ سرما بود.
رفتنش، نه فقط یک نفر را از من گرفت؛ یک تیکه از قلبم را، یک تیکه از کودکی‌ام را، یک تیکه از امنیتِ دنیا را با خودش برد. حالا قلبم سیاه‌تر از همیشه‌ست، چون جایی که او بود، دیگر هیچ نوری نیست.
ای کسانی که هنوز مادربزرگ، مادر، پدر، خواهر، برادر، یا هر کسی که واقعاً «خانواده»ی‌تان است کنار شماست: قدرشان را بدانید. قدرِ دست‌هایشان را که موهایتان را نوازش می‌کند، قدرِ صدایشان را که آرامتان می‌کند، قدرِ بودنشان را که هنوز تنهایتان نکرده‌اند.
چون یک روز، همین که امروز فکر می‌کنید «همیشه»ست، می‌شود «آخرین بار».
مامان‌بزرگم، خدا نگهدارت باشد تا روزی که دوباره ببینمت. تا آن روز، من این‌جا، با سایه‌ی مهربانت، تنها می‌مانم.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Wed 25 Feb 2026 ، ساعت 9:48 PM

شمع ۲۹

امروز، در نخستین ساعاتِ سالِ ۲۹ عمرم، شمعِ دیگری را فوت کردم. نه با لبخندِ بی‌دغدغه‌ی کودکی، بلکه با چشمانی که سال‌هاست اشک و امید را با هم آمیخته‌اند.

این سال‌ها، زندگی‌ام را وقفِ یک آرزو کردم: رهاییِ مردمِ سرزمینم. بهایش را با تک‌تکِ سلول‌های بدنم پرداختم؛ خوابِ آرام را از دست دادم، سلامتی‌ام زیرِ بارِ نگرانی و فشار خرد شد، جوانی‌ام در خیابان‌ها و پشتِ صفحه‌ها خاک خورد. اما پشیمان نیستم. هر زخمی که خوردم، یک درسِ عمیق به من داد: اینکه آزادی، گران‌ترین کالای دنیاست و فقط با دل‌های آماده خریداری می‌شود؛ اینکه عدالت، مثلِ بارانِ بهاری، گاهی دیر می‌رسد اما وقتی بیاید، همه‌چیز را زنده می‌کند؛ و اینکه امید، حتی وقتی کم‌رنگ شود، خاموش نمی‌شود.

درسِ بزرگ‌ترم این بود: ما برای تغییر متولد شده‌ایم، نه برای تسلیم.

پس ای مردمِ سرزمینم، ای هم‌وطنانِ خسته اما استوار، یک پندِ کوچک از کسی که امروز تولدش است: هرگز نگذارید تاریکی، شمعِ درونتان را خاموش کند. حتی اگر بادِ ظلم بوزد، شمع را در مشتِ گرمتان نگه دارید تا روزی که نورش، همه‌جا را بگیرد.

تک آرزویم برای این سالِ نو: که ۲۹، سالِ آزادی باشد. سالِ عدالت، سالِ آرامشِ واقعی برای همه‌مان.

تولدم مبارک، اما فقط اگر این آرزو به حقیقت بپیوندد.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Fri 2 Jan 2026 ، ساعت 4:43 PM

امانت خالی

من همیشه عادت داشتم به تعداد انگشتانِ یک دست، اعتمادِ کامل کنم؛ اعتمادِ بی‌حساب، مثل کسی که همه‌ی دار و ندارش را می‌گذارد کفِ دستِ دیگری و می‌گوید: «این امانتِ توست.» چند بار این کار را کردم، خیلی کم، اما هر بار با تمامِ وجود. و هر بار، وقتی دست‌ها خالی برگشت، فهمیدم دنیا گاهی حتی ظرفیتِ یک امانتِ کوچک را هم ندارد.

آن‌ها رفتند. نه از روی بدیِ محض، می‌دانم. آدم‌ها وقتی طوفان می‌آید، گاهی چاره‌ای جز دویدن به سمتِ سایه‌ی امنِ خودشان ندارند. گاهی همان لحظه‌ای که تو را رها می‌کنند، خودشان هم در درونِ‌شان چیزی می‌شکند. من این را می‌فهمم. کینه‌ای نگرفتم، حتی یک ذره. فقط یک جای خالی ماند، جایی که قبلاً پر از اطمینان بود و حالا پر از سکوت.

ببخشید که نمی‌توانم فراموش کنم؛ نه به معنای نگه داشتنِ درد، بلکه به معنای یاد گرفتنِ درسش.
ببخشید که دیگر نمی‌توانم به راحتی نزدیک شوم؛ دیوار نساختم، فقط یاد گرفتم در را آهسته‌تر باز کنم.
ببخشید اگر لحظه‌ای فکر کردی می‌توانم دوباره همان علیرضای بی‌پروا باشم؛ دیگر نیستم، ولی این به معنای بسته شدنِ قلبم نیست، فقط به معنای مراقبت بیشتر از آن است.
و اگر تو را، حتی برای یک لحظه، درگیرِ این طوفانِ درونی‌ام کردم، از تهِ دل معذرت می‌خواهم.

برو. واقعاً برو. من تو را به همان خدایی می‌سپارم که هر شب، وقتی تنها می‌مانم، با او حرف می‌زنم. او بهتر از من می‌داند تو چه نیاز داری.

و تو، هر کجایی که هستی، خیلی مراقب خودت باش. مراقب آن قلبِ بزرگت باش که شاید همین حالا هم دارد برای کسی می‌تپد. یک روزی یکی می‌آید که قدرِ این بزرگی را می‌داند، نه اینکه آن را هزینه‌ی بقای خودش کند.

خدا نگه‌دارت.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Sat 22 Nov 2025 ، ساعت 5:50 PM

در نیمه‌باز

گاهی اوقات، آدم یک درِ نیمه‌باز را می‌بیند و فکر می‌کند پشتش باغی‌ست پر از گل‌های شب‌بو. قدم برمی‌دارد، دلش را می‌سپارد، دستش را دراز می‌کند که شاید دستی بیاید و گره‌اش کند به خودش. اعتماد را، مثل شمعی روشن، جلوتر از خودش نگه می‌دارد تا تاریکی راه را بشکافد. همه‌ی وجودش را می‌ریزد توی آن مسیرِ باریک؛ حرف‌هایی که تا حالا به هیچ‌کس نگفته، رویاهایی که فقط در سکوتِ شب‌ها جراتِ بیرون آمدن داشتند، حتی زخم‌هایی که هنوز خونِ تازه می‌دادند.

اما ناگهان، از آن سوی در، صدایی می‌آید؛ سرد، بی‌تفاوت: «ما که به هم بدهکار نیستیم.» انگار همه‌ی آن قدم‌ها، همه‌ی آن نورها، فقط سایه‌ای بوده روی دیوارِ خالی. انگار تو، فقط یک رهگذرِ اتفاقی بودی که زودتر از موعد رسیده و زودتر هم باید بروی. اعتمادِ تو، مثل برفِ روی شانه‌ی غریبه، آب می‌شود و می‌ریزد پایین، بی‌صدا.

می‌مانی و یک سوالِ سنگین توی سینه‌ات می‌چرخد: چرا هر بار که دلت را باز می‌کنی، بادِ بی‌تفاوتی می‌آید و همه‌چیز را پرت می‌کند آن‌طرف‌تر؟ چرا وقتی تو همه‌ی دیوارهایت را پایین می‌کشی، طرف مقابل حتی پنجره‌اش را هم باز نمی‌کند؟

شاید هنوز جوابی نباشد. شاید فقط باید یاد بگیری که شمع را برای خودت روشن نگه داری، نه برای روشن کردن راهی که شاید اصلاً راهِ کسی نباشد. شاید تنهایی، تلخ‌ترین معلمِ دنیاست؛ اما همان که یادت می‌دهد دیگر هیچ‌وقت همه‌ی وجودت را پایِ کسی نریزی که هنوز حتی اسمش را درست بلد نیستی تلفظ کنی.

و تو، دوباره راه می‌افتی. با همان شمعِ نیمه‌سوخته، اما این بار فقط برای خودت.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Tue 18 Nov 2025 ، ساعت 10:45 PM

دفترچه‌ی برف هلسینکی

در ایستگاهِ متروی کامپی، جایی که قطارها مثل خاطره‌ها می‌آیند و می‌روند، یک دفترچه‌ی کوچک پیدا کردم. جلدش چرمیِ کهنه، صفحاتش پر از خطوطِ ظریفِ یک دستِ زنانه. اولین جمله‌اش این بود: «تنهایی، مثل برفِ هلسینکی است؛ سفید، آرام، اما اگر دستِ کسی در آن گرم شود، می‌تواند مجسمه بسازد.»

نشستم روی نیمکتِ سرد، ورق زدم. هر صفحه، یک رازِ کوچک: یک شعرِ نیمه‌کاره، یک نقشه‌ی ذهنی از رویاهای گم‌شده، یک لیست از آهنگ‌هایی که فقط در شب‌های بی‌خوابی گوش می‌دهد. آخرین صفحه خالی بود، جز یک جمله: «اگر این را پیدا کردی، ادامه‌اش بده. من منتظرم.»

حالا دفترچه در جیبم است. هر شب، یک خط به آن اضافه می‌کنم؛ از ستاره‌هایی که بالای برجِ کلیسای سنت جان می‌درخشند، از بوی نانِ تازه در کافه‌ی فازی، از صدایی که در سرم می‌پیچد و می‌گوید: «شاید او هم همین مسیر را می‌آید.»

اگر تو هم روزی این دفترچه را دیدی، یا اگر فقط حس کردی که این داستان، انگار برای تو نوشته شده، یک خط بنویس. نه برای من، برای خودت. برای اینکه بدانی تنهایی، وقتی به داستان بدل می‌شود، دیگر تنهایی نیست؛ می‌شود دعوتی به رقصِ دو نفره در برف.
و من، با قلمِ آماده، منتظرِ خطِ بعدی‌ام.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Mon 10 Nov 2025 ، ساعت 9:35 PM

قبل رفتن بغل کن

امروز غروب، زیر آسمونی که انگار دلش ابری بود، رفیقمو دیدم؛ لباس سیاه تنش، چشماش پر از غم، مثل دریایی که موجاش آروم نمی‌گیرن. تسلیت گفتم، صداش لرزید و گفت: «عشقم پر کشید، رفت…» بعد، با بغضی که تو گلوش گیر کرده بود، از اون دختر گفت؛ یه قلب پاک و مظلوم که عشقش بی‌ریا بود. گفت: «هر صبح قهوه دم می‌کرد، عطرش انگار خونه رو زنده می‌کرد. کیک می‌ذاشت جلوم، می‌گفت: ‘بدون شیرینی نرو سر کار، روزت تلخ می‌شه.’» وقتی مریض می‌شدم، مثل پرستاری مهربون کنارم بود؛ مشکلاتمو یکی‌یکی حل می‌کرد، نه برای چیزی، فقط چون دلش می‌خواست لبخندمو ببینه. گفت: «خسته که از کار برمی‌گشتم، شونه‌هامو ماساژ می‌داد، بغلم می‌کرد، انگار همه غصه‌های دنیا رو از دلم می‌شست. عشقش از ته دل بود، واقعی.» می‌گفت: «همیشه از سفر حرف می‌زد، می‌گفت: ‘امسال کارات تموم شه، می‌ریم یه جا، فقط من و تو زیر ستاره‌ها.’» ولی خودش مریض بود، زیر لب می‌گفت: «خوب می‌شم، نگران نباش.» من اما نرسیدم، وقت نذاشتم ببرمش دکتر، نگهش دارم.
گفت: «آخرین شب حالم خوب نبود. از مهمونی برگشتیم، زود خوابیدیم. صبح صدای پاشو شنیدم، انگار نسیم تو خونه می‌چرخید، آماده شد بره باشگاه. رفت و…» چند ساعت بعد بیمارستان زنگ زد. گفتن حالش بد شد، یه لحظه انگار قلبش برگشت، نفس کشید، اما بعد… گفت: «دکتر گفت: ‘برو خداحافظی کن.’» چند روز نمی‌تونست چیزی بخوره، انگار دنیاش با اون تموم شده بود. گفت: «کاش بیشتر بغلش کرده بودم، بیشتر می‌خندیدیم، یه سفر می‌رفتیم.» حرفاش دلمو فشرد، اشک تو چشمام جمع شد، مثل بارونی که نمی‌تونست بند بیاد. نتونستم تو چشماش نگاه کنم، گفت: «ببخشید ناراحتت کردم.» فقط سرمو تکون دادم و رفتم. تو راه به عزیزام، به نزدیکام فکر کردم؛ به مامان و بابام. اگه نباشن، کی صبحامو با عطر قهوه گرم می‌کنه؟ کی بغلم می‌کنه که غصه‌هامو فراموش کنم؟
حالا که هستن، به عزیزاتون، به مادر و پدرتون، به رفیق و عشقتون، به هر کی که تو دلتون جا داره، بگین دوستشون دارین. اگه هنوز بهش نگفتین، وقتو از دست ندین، برین بگین، بغلشون کنین، بخندین، یه چایی باهم بخورین. کار و پول فقط گرد و غبارن، می‌رن و چیزی نمی‌مونه. این لحظه‌ها، این عشق و مهربونی، مثل ستاره‌ایه که تا ابد تو دلتون می‌درخشه. نذارین فردا فقط حسرت بمونه، نذارین فقط یه عکس و یه دل شکسته بمونه. همین حالا زنگ بزنین، بگین: «بدون تو دنیا برام تاریکه.»

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Wed 15 Oct 2025 ، ساعت 11:14 PM

جنگ با خودت

دلت را می‌گذاری پای یکی که انگار خورشید را به شب‌هایت آورده. برایش می‌جنگی، با خودت، با دنیا، با زخم‌های کهنه‌ات که هنوز خون می‌چکند. هزار تکه می‌شوی، هزار بار زمین می‌خوری، اما دست از او نمی‌کشی. خیال می‌کنی اوست که رنگ به زندگی‌ات پاشیده، که می‌تواند سنگینیِ بار شانه‌هایت را سبک کند، که با او می‌شود طعم تلخ روزگار را شیرین کرد. پس می‌مانی، با همه‌ی سختی‌ها، با همه‌ی طوفان‌های درون.

اما یک روز، در اوج خستگی، وقتی نفس‌هایت به شماره افتاده، خطا می‌کنی. نه از سر بی‌مهری، نه از سر نخواستن. فقط می‌گویی: «یک نفس، یک لحظه، بگذار خودم را جمع کنم، بگذار دوباره همان باشم که عاشقت شد.» اما او، او که فکر می‌کردی صخره‌ات است، ناگهان می‌شود باد، می‌شود سایه‌ای که می‌لغزد و می‌رود. تنهایت می‌گذارد، درست همان‌جا که زخم‌های کهنه‌ات دوباره سر باز می‌کنند، همان‌جا که بقیه هم روزی تو را رها کردند. آشنا نیست این درد؟ این سوزِ تنهایی که مثل خنجر در سینه‌ات می‌نشیند؟

او می‌رود و دنیایت، که به نورِ بودنش روشن شده بود، از پیش هم تیره‌تر می‌شود. انگار امید را، که با دست‌های خودش به قلبت گره زده بود، با خودش می‌برد. تلخیِ نبودنش از همه‌ی تلخی‌های قبل عمیق‌تر است، چون او برایت رویا بود، برایت دلیلِ لبخند. حالا جز تاریکی و سکوتی که گوش را کر می‌کند، چه مانده؟

ولی نه، هنوز چیزی در تو زنده است. جرقه‌ای از همان امیدی که او روزی در دلت کاشت، هنوز می‌درخشد. با همان حس، با همان عشقی که به او داشتی، نفس می‌کشی. حتی اگر نیست، حتی اگر رفته، تو هنوز ایستاده‌ای. نه به خاطر او، به خاطر خودت، که یاد گرفتی از خاکسترِ زخم‌ها هم می‌شود ققنوس شد. و این، شاید، زیباترین جنگ توست.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Thu 9 Oct 2025 ، ساعت 1:14 AM

سکوت جنگل

در سکوتی که جنگل با آواز پرندگان نفس می‌کشد، طبیعت چون نقاشی‌ای زنده بر بوم زمین جان می‌گیرد. آسمان با ابرهایش داستان‌هایی از سفر و آزادی می‌سراید که روح را به پرواز درمی‌آورد. در قلب کوهستان، جایی که باد با صخره‌ها گفت‌وگو می‌کند، رازی ابدی نهفته است که هر رهگذر را به سوی شگفتی‌های نادیده فرا می‌خواند.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Sat 10 May 2025 ، ساعت 9:16 PM

مه و خیال

در کوچه‌زارهای مه‌آلود خیال، جایی که سایه‌ی ماه بر برگ‌های زرین پاییز می‌رقصد، عشق چون نسیمی سرگردان، بی‌صدا می‌وزد. هر گام در این مسیر، نوایی از تپش قلب‌هاست که با آهنگ جنگل‌های دور هم‌نوا می‌شود. گل‌های وحشی، سرمست از عطر آزادی، در گوش باد زمزمه می‌کنند و قصه‌ای کهن را بازمی‌گویند؛ قصه‌ای که در آن، هر قطره شبنم، آینه‌ای‌ست برای بازتاب رویای عاشقان و هر ستاره، نگهبان رازی ناگفته در آسمان بی‌کران.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Wed 7 May 2025 ، ساعت 8:57 PM

ریشه در باد

کودکی‌اش را در گلوگاه زمستان سپری کرد؛ زمانی که پنجره‌های یخ‌زده، دنیا را به قابی از بخار تبدیل می‌کردند و گرسنگی، نه یک مهمان، که سایه‌ی همیشگی بود. پدر، ردّی از خاکستر به جا گذاشت و رفت. مادر، با دستانی که از دوختن تاریکی به هم می‌تراشید، سکوت را به نان تبدیل می‌کرد. او یاد گرفت شکستگی‌ها را با ریسمان‌های خیال بدوزد: ابرهای فرسوده را به گهواره، باران را به نوازش، و زمزمه‌ی باد را به آواز.

سال‌ها بعد، وقتی به آینه نگاه می‌کرد، چهره‌ای را می‌دید که گویی از دل سنگلاخ‌های زمان بیرون کشیده شده بود. خطوط پیشانی‌اش، نقشه‌ی جاده‌هایی بودند که هرگز پیموده نشدند، و چشمانش دریاچه‌هایی یخ‌زده‌ای که بهار را به خاطر سپرده بودند. مردم می‌گفتند او "بزرگ" است، اما نمی‌دانستند بزرگی‌اش از کدام سوغاتیِ درد آمده: از همان روزی که مدرسه را ترک کرد تا دستان مادر را در کارگاه خیاطی یاری دهد، یا شبی که ستاره‌ها را به جای پدر، در سوراخ‌های سقف چوبی شمرد.

حالا، در برجی شیشه‌ای که آفتاب را به الماس تبدیل می‌کرد، برای کودکانِ محله‌های دوردست مدرسه می‌ساخت. در جیب کتش هنوز تکه‌ای زغال سنگ از معدن قدیمی نگه داشته بود؛ یادگاری از تاریکی که روزی روشنایی را به او آموخت. وقتی می‌خندید، صدایش آوازی بود از جنس بارانِ پاییزی—همیشه اندکی نم، اندکی یادآوری.

و شب‌ها، پیش از خواب، پنجره را باز می‌گذاشت تا باد، خاطراتش را ورقی بزند. می‌دانست گل‌های سپیدالو همیشه از میان ترک‌های بتن می‌رویند.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Sat 5 Apr 2025 ، ساعت 9:39 PM

هنر زیستن (2)

در کاروان گذرا بودن، که هر نفس نوازشی است از رهگذار باد، زندگی چون شعله‌ی شمعی است در گذر تندبادهای بیکران. فرصتِ بودن، قطره‌ای است در اقیانوسِ زمان، که هر لحظه‌اش گوهری است در مشتِ فراموشی. در این مسیر پر از سنگلاخ، که گاه تاول‌های خستگی بر پا می‌نشاند، باید در پیچ‌وخمِ هر درد، شکوفه‌ی شادی را جست: تبسمِ ناگهانی غریبی در گذر، آوازِ پرنده‌ای که پنجره را به آینه‌ی خاطرات بدل می‌کند، یا بوی نان تازه‌ای که از دلِ خاکسترهای روزمرگی برمی‌خیزد. این لحظه‌های کوچک، چون ستارگانِ ریزِ سپیده‌دم، تاریکیِ جهانِ دار مکافات را می‌شکافند و به هستیِ گذرایمان وسعتی ابدی می‌بخشند. زیستن، هنرِ چیدن گل‌های اقاقیا از لبه‌ی پرتگاه است.

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Mon 13 Jan 2025 ، ساعت 7:0 PM

هنر زیستن (1)

زندگی همچون کتابی است که هر فصلش با مرکب غبارآلودِ زمان نوشته می‌شود؛ گاه با حروفی طلایی از شادی‌های گذرا و گاه با واژگانی سنگین از اندوه‌های ماندگار. در هر برگش، رازی نهفته است: بارانِ اشک‌ها سبزه‌های امید را سیراب می‌کند، زخم‌ها نقشه‌ی ستارگان را بر پوستِ روح حک می‌کنند، و تاریکی‌ها، چراغِ درون را جلا می‌دهند. زندگی نه پیروزی مطلق است و نه شکستِ بی‌قید، بلکه رقصی است میانِ خیابان‌های پرپیچ‌وخمِ تجربه، جایی که هر قدم، حتی اگر به گمراهی بینجامد، آینه‌ای است برای دیدنِ ژرفایِ وجود. درس‌ها گاه چون برگ‌های پاییزی می‌بارند، آرام و بیصدا، و گاه چون توفانی ناگهانی ریشه‌های یقین‌های کهن را می‌شکنند. اما در این میان، زندگی همواره نجوا می‌کند: «زیباییِ مسیر، در همین دریافتن است که هر رویداد، حتی خارهای راه، گُلستانی است برای پرورشِ رُخِ دانایی.»

علیرضا عابدی زاده زندگی دلنوشته Alireza Abedizadeh
عليرضا عابدی زاده
عليرضا عابدی زاده Mon 13 Jan 2025 ، ساعت 6:0 PM

آمارگیر وبلاگ

- نویسنده
- فعال سیاسی و اجتماعی
- معاون دبیرستان
- معلم رسمی آموزش و پرورش
- کارشناس آموزش زبان انگلیسی
- کارشناس ارشد جامعه شناسی
- عضو ‌کارگروه تخصصی زبان انگلیسی
- مدرس دوره‌های تربیت مدرس انگلیسی TTC و دوره‌های IELTS
- دارای تجربه تدریس در مدارس به مدت 9 سال
- تدریس به مدت 10 سال در آموزشگاه زبان خارجه حافظ، جهان علم، ماهان و...
- دارای مدرک TEFL و TTC و Diploma زبان انگیسی و مدرک Advanced زبان انگیسی

قالب طراحی شده توسط وبلاگ :: webloog
عليرضا عابدی زاده نویسنده و معلم
  • LinkedIn
  • Telegram
  • Instagram
  • Wiki
  • IMDb
  • Youtube
  • Twitter
  • Goodreads
  • Civilica
  • قدر بودن را بدان
  • شب سرد غربت
  • شمع ۲۹
  • امانت خالی
  • در نیمه‌باز
  • دفترچه‌ی برف هلسینکی
  • قبل رفتن بغل کن
  • جنگ با خودت
  • تحلیل سناریوهای پیش روی ایران در سایه تحریم‌ها و برنامه هسته‌ای
  • عقاب زخم‌خورده
  • طوفان خشم
  • ققنوس ایران
  • Alireza Abedizadeh (31)
  • علیرضا عابدی زاده (31)
  • دلنوشته (21)
  • علیرضا_عابدی_زاده (17)
  • Alireza_Abedizadeh (16)
  • زندگی (12)
  • سیاسی (11)
  • اجتماعی (7)
  • تغییر (5)
  • مادر (5)
  • داستان_کوتاه (4)
  • داستان (3)
  • مقام_معلم (2)
  • آگاهی (2)
  • تنهایی (2)
  • عضو_مجمع_فرهنگیان_ایران_اسلامی (1)
  • چرخ‌دنده‌های شن (1)
  • معلم_در_ایران (1)
  • Game_based_language_teaching (1)
  • سخنان_لبریز_از_حقیقت (1)
  • فرهنگیان (1)
  • سکوت (1)
  • معلم (1)
  • جایگاه_معلم (1)
  • نابرابری_بین_زن_و_مرد (1)
  • جایگاه_زن (1)
  • نابرابری_جنسیتی (1)
  • کتاب_های_شریعتی (1)
  • کروات_شریعتی (1)
  • فقر_در_ایران (1)
  • کشف_حجاب (1)
  • اعتراضات_۸۸ (1)
  • حق_دانشجو (1)
  • حجاب_اجباری (1)
  • چراغی_که_به_مسجد_رواست (1)
  • ٩_دی (1)
  • دانشگاه_فرهنگیان (1)
  • پیاده_روی (1)
  • علی_شریعتی (1)
  • روز_بصیرت (1)
  • نهج_البلاغه (1)
  • امام_علی (1)
  • Masquerade (1)
  • دانشجومعلم (1)
  • Novel (1)
  • RESEARCH (1)
  • رزومه (1)
  • سال نو (1)
  • عشق (1)
  • عید (1)
  • شعر (1)
  • عاشقانه (1)
  • عدالت (1)
  • حجاب (1)
  • مرگ (1)
  • بهار (1)
  • رمان (1)
  • اربعین (1)
  • کربلا (1)
  • مقاله (1)
  • 2026/2/20 - 2026/3/20
  • 2025/12/22 - 2026/1/20
  • 2025/11/22 - 2025/12/21
  • 2025/10/23 - 2025/11/21
  • 2025/9/23 - 2025/10/22
  • 2025/8/23 - 2025/9/22
  • 2025/6/22 - 2025/7/22
  • 2025/4/21 - 2025/5/21
  • 2025/3/21 - 2025/4/20
  • 2025/2/19 - 2025/3/20
  • 2024/12/21 - 2025/1/19
  • 2021/12/22 - 2022/1/20
  • 2020/12/21 - 2021/1/19
  • 2018/12/22 - 2019/1/20
  • 2017/12/22 - 2018/1/20
  • 2016/12/21 - 2017/1/19
  • 2015/12/22 - 2016/1/20