قبل رفتن بغل کن
امروز غروب، زیر آسمونی که انگار دلش ابری بود، رفیقمو دیدم؛ لباس سیاه تنش، چشماش پر از غم، مثل دریایی که موجاش آروم نمیگیرن. تسلیت گفتم، صداش لرزید و گفت: «عشقم پر کشید، رفت…» بعد، با بغضی که تو گلوش گیر کرده بود، از اون دختر گفت؛ یه قلب پاک و مظلوم که عشقش بیریا بود. گفت: «هر صبح قهوه دم میکرد، عطرش انگار خونه رو زنده میکرد. کیک میذاشت جلوم، میگفت: ‘بدون شیرینی نرو سر کار، روزت تلخ میشه.’» وقتی مریض میشدم، مثل پرستاری مهربون کنارم بود؛ مشکلاتمو یکییکی حل میکرد، نه برای چیزی، فقط چون دلش میخواست لبخندمو ببینه. گفت: «خسته که از کار برمیگشتم، شونههامو ماساژ میداد، بغلم میکرد، انگار همه غصههای دنیا رو از دلم میشست. عشقش از ته دل بود، واقعی.» میگفت: «همیشه از سفر حرف میزد، میگفت: ‘امسال کارات تموم شه، میریم یه جا، فقط من و تو زیر ستارهها.’» ولی خودش مریض بود، زیر لب میگفت: «خوب میشم، نگران نباش.» من اما نرسیدم، وقت نذاشتم ببرمش دکتر، نگهش دارم.
گفت: «آخرین شب حالم خوب نبود. از مهمونی برگشتیم، زود خوابیدیم. صبح صدای پاشو شنیدم، انگار نسیم تو خونه میچرخید، آماده شد بره باشگاه. رفت و…» چند ساعت بعد بیمارستان زنگ زد. گفتن حالش بد شد، یه لحظه انگار قلبش برگشت، نفس کشید، اما بعد… گفت: «دکتر گفت: ‘برو خداحافظی کن.’» چند روز نمیتونست چیزی بخوره، انگار دنیاش با اون تموم شده بود. گفت: «کاش بیشتر بغلش کرده بودم، بیشتر میخندیدیم، یه سفر میرفتیم.» حرفاش دلمو فشرد، اشک تو چشمام جمع شد، مثل بارونی که نمیتونست بند بیاد. نتونستم تو چشماش نگاه کنم، گفت: «ببخشید ناراحتت کردم.» فقط سرمو تکون دادم و رفتم. تو راه به عزیزام، به نزدیکام فکر کردم؛ به مامان و بابام. اگه نباشن، کی صبحامو با عطر قهوه گرم میکنه؟ کی بغلم میکنه که غصههامو فراموش کنم؟
حالا که هستن، به عزیزاتون، به مادر و پدرتون، به رفیق و عشقتون، به هر کی که تو دلتون جا داره، بگین دوستشون دارین. اگه هنوز بهش نگفتین، وقتو از دست ندین، برین بگین، بغلشون کنین، بخندین، یه چایی باهم بخورین. کار و پول فقط گرد و غبارن، میرن و چیزی نمیمونه. این لحظهها، این عشق و مهربونی، مثل ستارهایه که تا ابد تو دلتون میدرخشه. نذارین فردا فقط حسرت بمونه، نذارین فقط یه عکس و یه دل شکسته بمونه. همین حالا زنگ بزنین، بگین: «بدون تو دنیا برام تاریکه.»
