امانت خالی
من همیشه عادت داشتم به تعداد انگشتانِ یک دست، اعتمادِ کامل کنم؛ اعتمادِ بیحساب، مثل کسی که همهی دار و ندارش را میگذارد کفِ دستِ دیگری و میگوید: «این امانتِ توست.» چند بار این کار را کردم، خیلی کم، اما هر بار با تمامِ وجود. و هر بار، وقتی دستها خالی برگشت، فهمیدم دنیا گاهی حتی ظرفیتِ یک امانتِ کوچک را هم ندارد.
آنها رفتند. نه از روی بدیِ محض، میدانم. آدمها وقتی طوفان میآید، گاهی چارهای جز دویدن به سمتِ سایهی امنِ خودشان ندارند. گاهی همان لحظهای که تو را رها میکنند، خودشان هم در درونِشان چیزی میشکند. من این را میفهمم. کینهای نگرفتم، حتی یک ذره. فقط یک جای خالی ماند، جایی که قبلاً پر از اطمینان بود و حالا پر از سکوت.
ببخشید که نمیتوانم فراموش کنم؛ نه به معنای نگه داشتنِ درد، بلکه به معنای یاد گرفتنِ درسش.
ببخشید که دیگر نمیتوانم به راحتی نزدیک شوم؛ دیوار نساختم، فقط یاد گرفتم در را آهستهتر باز کنم.
ببخشید اگر لحظهای فکر کردی میتوانم دوباره همان علیرضای بیپروا باشم؛ دیگر نیستم، ولی این به معنای بسته شدنِ قلبم نیست، فقط به معنای مراقبت بیشتر از آن است.
و اگر تو را، حتی برای یک لحظه، درگیرِ این طوفانِ درونیام کردم، از تهِ دل معذرت میخواهم.
برو. واقعاً برو. من تو را به همان خدایی میسپارم که هر شب، وقتی تنها میمانم، با او حرف میزنم. او بهتر از من میداند تو چه نیاز داری.
و تو، هر کجایی که هستی، خیلی مراقب خودت باش. مراقب آن قلبِ بزرگت باش که شاید همین حالا هم دارد برای کسی میتپد. یک روزی یکی میآید که قدرِ این بزرگی را میداند، نه اینکه آن را هزینهی بقای خودش کند.
خدا نگهدارت.
