شمع ۲۹
امروز، در نخستین ساعاتِ سالِ ۲۹ عمرم، شمعِ دیگری را فوت کردم. نه با لبخندِ بیدغدغهی کودکی، بلکه با چشمانی که سالهاست اشک و امید را با هم آمیختهاند.
این سالها، زندگیام را وقفِ یک آرزو کردم: رهاییِ مردمِ سرزمینم. بهایش را با تکتکِ سلولهای بدنم پرداختم؛ خوابِ آرام را از دست دادم، سلامتیام زیرِ بارِ نگرانی و فشار خرد شد، جوانیام در خیابانها و پشتِ صفحهها خاک خورد. اما پشیمان نیستم. هر زخمی که خوردم، یک درسِ عمیق به من داد: اینکه آزادی، گرانترین کالای دنیاست و فقط با دلهای آماده خریداری میشود؛ اینکه عدالت، مثلِ بارانِ بهاری، گاهی دیر میرسد اما وقتی بیاید، همهچیز را زنده میکند؛ و اینکه امید، حتی وقتی کمرنگ شود، خاموش نمیشود.
درسِ بزرگترم این بود: ما برای تغییر متولد شدهایم، نه برای تسلیم.
پس ای مردمِ سرزمینم، ای هموطنانِ خسته اما استوار، یک پندِ کوچک از کسی که امروز تولدش است: هرگز نگذارید تاریکی، شمعِ درونتان را خاموش کند. حتی اگر بادِ ظلم بوزد، شمع را در مشتِ گرمتان نگه دارید تا روزی که نورش، همهجا را بگیرد.
تک آرزویم برای این سالِ نو: که ۲۹، سالِ آزادی باشد. سالِ عدالت، سالِ آرامشِ واقعی برای همهمان.
تولدم مبارک، اما فقط اگر این آرزو به حقیقت بپیوندد.
