جنگ با خودت
دلت را میگذاری پای یکی که انگار خورشید را به شبهایت آورده. برایش میجنگی، با خودت، با دنیا، با زخمهای کهنهات که هنوز خون میچکند. هزار تکه میشوی، هزار بار زمین میخوری، اما دست از او نمیکشی. خیال میکنی اوست که رنگ به زندگیات پاشیده، که میتواند سنگینیِ بار شانههایت را سبک کند، که با او میشود طعم تلخ روزگار را شیرین کرد. پس میمانی، با همهی سختیها، با همهی طوفانهای درون.
اما یک روز، در اوج خستگی، وقتی نفسهایت به شماره افتاده، خطا میکنی. نه از سر بیمهری، نه از سر نخواستن. فقط میگویی: «یک نفس، یک لحظه، بگذار خودم را جمع کنم، بگذار دوباره همان باشم که عاشقت شد.» اما او، او که فکر میکردی صخرهات است، ناگهان میشود باد، میشود سایهای که میلغزد و میرود. تنهایت میگذارد، درست همانجا که زخمهای کهنهات دوباره سر باز میکنند، همانجا که بقیه هم روزی تو را رها کردند. آشنا نیست این درد؟ این سوزِ تنهایی که مثل خنجر در سینهات مینشیند؟
او میرود و دنیایت، که به نورِ بودنش روشن شده بود، از پیش هم تیرهتر میشود. انگار امید را، که با دستهای خودش به قلبت گره زده بود، با خودش میبرد. تلخیِ نبودنش از همهی تلخیهای قبل عمیقتر است، چون او برایت رویا بود، برایت دلیلِ لبخند. حالا جز تاریکی و سکوتی که گوش را کر میکند، چه مانده؟
ولی نه، هنوز چیزی در تو زنده است. جرقهای از همان امیدی که او روزی در دلت کاشت، هنوز میدرخشد. با همان حس، با همان عشقی که به او داشتی، نفس میکشی. حتی اگر نیست، حتی اگر رفته، تو هنوز ایستادهای. نه به خاطر او، به خاطر خودت، که یاد گرفتی از خاکسترِ زخمها هم میشود ققنوس شد. و این، شاید، زیباترین جنگ توست.
