در نیمهباز
گاهی اوقات، آدم یک درِ نیمهباز را میبیند و فکر میکند پشتش باغیست پر از گلهای شببو. قدم برمیدارد، دلش را میسپارد، دستش را دراز میکند که شاید دستی بیاید و گرهاش کند به خودش. اعتماد را، مثل شمعی روشن، جلوتر از خودش نگه میدارد تا تاریکی راه را بشکافد. همهی وجودش را میریزد توی آن مسیرِ باریک؛ حرفهایی که تا حالا به هیچکس نگفته، رویاهایی که فقط در سکوتِ شبها جراتِ بیرون آمدن داشتند، حتی زخمهایی که هنوز خونِ تازه میدادند.
اما ناگهان، از آن سوی در، صدایی میآید؛ سرد، بیتفاوت: «ما که به هم بدهکار نیستیم.» انگار همهی آن قدمها، همهی آن نورها، فقط سایهای بوده روی دیوارِ خالی. انگار تو، فقط یک رهگذرِ اتفاقی بودی که زودتر از موعد رسیده و زودتر هم باید بروی. اعتمادِ تو، مثل برفِ روی شانهی غریبه، آب میشود و میریزد پایین، بیصدا.
میمانی و یک سوالِ سنگین توی سینهات میچرخد: چرا هر بار که دلت را باز میکنی، بادِ بیتفاوتی میآید و همهچیز را پرت میکند آنطرفتر؟ چرا وقتی تو همهی دیوارهایت را پایین میکشی، طرف مقابل حتی پنجرهاش را هم باز نمیکند؟
شاید هنوز جوابی نباشد. شاید فقط باید یاد بگیری که شمع را برای خودت روشن نگه داری، نه برای روشن کردن راهی که شاید اصلاً راهِ کسی نباشد. شاید تنهایی، تلخترین معلمِ دنیاست؛ اما همان که یادت میدهد دیگر هیچوقت همهی وجودت را پایِ کسی نریزی که هنوز حتی اسمش را درست بلد نیستی تلفظ کنی.
و تو، دوباره راه میافتی. با همان شمعِ نیمهسوخته، اما این بار فقط برای خودت.
