دفترچهی برف هلسینکی
در ایستگاهِ متروی کامپی، جایی که قطارها مثل خاطرهها میآیند و میروند، یک دفترچهی کوچک پیدا کردم. جلدش چرمیِ کهنه، صفحاتش پر از خطوطِ ظریفِ یک دستِ زنانه. اولین جملهاش این بود: «تنهایی، مثل برفِ هلسینکی است؛ سفید، آرام، اما اگر دستِ کسی در آن گرم شود، میتواند مجسمه بسازد.»
نشستم روی نیمکتِ سرد، ورق زدم. هر صفحه، یک رازِ کوچک: یک شعرِ نیمهکاره، یک نقشهی ذهنی از رویاهای گمشده، یک لیست از آهنگهایی که فقط در شبهای بیخوابی گوش میدهد. آخرین صفحه خالی بود، جز یک جمله: «اگر این را پیدا کردی، ادامهاش بده. من منتظرم.»
حالا دفترچه در جیبم است. هر شب، یک خط به آن اضافه میکنم؛ از ستارههایی که بالای برجِ کلیسای سنت جان میدرخشند، از بوی نانِ تازه در کافهی فازی، از صدایی که در سرم میپیچد و میگوید: «شاید او هم همین مسیر را میآید.»
اگر تو هم روزی این دفترچه را دیدی، یا اگر فقط حس کردی که این داستان، انگار برای تو نوشته شده، یک خط بنویس. نه برای من، برای خودت. برای اینکه بدانی تنهایی، وقتی به داستان بدل میشود، دیگر تنهایی نیست؛ میشود دعوتی به رقصِ دو نفره در برف.
و من، با قلمِ آماده، منتظرِ خطِ بعدیام.
