قدر بودن را بدان
امشب چهلمِ مامانبزرگمه.
از سهسالگی تا سیزدهسالگی، تمامِ دنیای من توی آغوشِ او جا میشد. مادرم نبود، پدرم دور بود، اما او بود؛ با دستهای گرمش، با قصههای شبانهاش، با بوی نان تازهای که فقط برای من میپخت، با دعاهایی که هر شب بالای سرم زمزمه میکرد تا خدا نگهبانم باشد.
او مادری کرد که هیچ مادری نمیتوانست جایش را پر کند. مهربان بود، صبور بود، مثل کوه پشتِ من ایستاد، مثل دریا مرا در آغوش گرفت، مثل آفتاب گرمم کرد وقتی همهجا سوزِ سرما بود.
رفتنش، نه فقط یک نفر را از من گرفت؛ یک تیکه از قلبم را، یک تیکه از کودکیام را، یک تیکه از امنیتِ دنیا را با خودش برد. حالا قلبم سیاهتر از همیشهست، چون جایی که او بود، دیگر هیچ نوری نیست.
ای کسانی که هنوز مادربزرگ، مادر، پدر، خواهر، برادر، یا هر کسی که واقعاً «خانواده»یتان است کنار شماست: قدرشان را بدانید. قدرِ دستهایشان را که موهایتان را نوازش میکند، قدرِ صدایشان را که آرامتان میکند، قدرِ بودنشان را که هنوز تنهایتان نکردهاند.
چون یک روز، همین که امروز فکر میکنید «همیشه»ست، میشود «آخرین بار».
مامانبزرگم، خدا نگهدارت باشد تا روزی که دوباره ببینمت. تا آن روز، من اینجا، با سایهی مهربانت، تنها میمانم.

