<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عليرضا عابدی زاده</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir</link>
<description>نویسنده و معلم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Feb 2026 18:18:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قدر بودن را بدان</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/55/%d9%82%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%86</link>
<description>امشب چهلمِ مامان‌بزرگمه. از سه‌سالگی تا سیزده‌سالگی، تمامِ دنیای من توی آغوشِ او جا می‌شد. مادرم نبود، پدرم دور بود، اما او بود؛ با دست‌های گرمش، با قصه‌های شبانه‌اش، با بوی نان تازه‌ای که فقط برای من می‌پخت، با دعاهایی که هر شب بالای سرم زمزمه می‌کرد تا خدا نگهبانم باشد. او مادری کرد که هیچ مادری نمی‌توانست جایش را پر کند. مهربان بود، صبور بود، مثل کوه پشتِ من ایستاد، مثل دریا مرا در آغوش گرفت، مثل آفتاب گرمم کرد وقتی همه‌جا سوزِ سرما بود.</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2026 18:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>شب سرد غربت</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/54/%d8%b4%d8%a8-%d8%b3%d8%b1%d8%af-%d8%ba%d8%b1%d8%a8%d8%aa</link>
<description>در این شبِ سردِ غربت، تنها نیستم؛ میلیون‌ها تنهایِ دیگر کنارم هستند، اما هیچ دستی در دستِ هیچ‌کس نیست. زخم‌هایم را برای وطنم خوردم؛ زخم‌هایی که هنوز خون می‌چکند، زخم‌هایی که پدرهای معصومِ ما را از خانه‌هایشان کشیدند و مادرهای عاشق‌مان را با چشمانِ منتظر تنها گذاشتند. برای آزادی جنگیدیم؛ آزادی‌ای که بچه‌های گلِ سرخِ ما را پرپر کرد، قبل از اینکه حتی اسمِ بهار را بلد شوند. این فاجعه نیست، این نابودیِ یک ملتِ زنده است.</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2026 16:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>شمع ۲۹</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/53/%d8%b4%d9%85%d8%b9-%db%b2%db%b9</link>
<description>امروز، در نخستین ساعاتِ سالِ ۲۹ عمرم، شمعِ دیگری را فوت کردم. نه با لبخندِ بی‌دغدغه‌ی کودکی، بلکه با چشمانی که سال‌هاست اشک و امید را با هم آمیخته‌اند. این سال‌ها، زندگی‌ام را وقفِ یک آرزو کردم: رهاییِ مردمِ سرزمینم. بهایش را با تک‌تکِ سلول‌های بدنم پرداختم؛ خوابِ آرام را از دست دادم، سلامتی‌ام زیرِ بارِ نگرانی و فشار خرد شد، جوانی‌ام در خیابان‌ها و پشتِ صفحه‌ها خاک خورد. اما پشیمان نیستم. هر زخمی که خوردم، یک درسِ عمیق به من داد: اینکه آزادی، گران‌ترین</description>
<pubDate>Fri, 02 Jan 2026 13:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>امانت خالی</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/52/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c</link>
<description>من همیشه عادت داشتم به تعداد انگشتانِ یک دست، اعتمادِ کامل کنم؛ اعتمادِ بی‌حساب، مثل کسی که همه‌ی دار و ندارش را می‌گذارد کفِ دستِ دیگری و می‌گوید: «این امانتِ توست.» چند بار این کار را کردم، خیلی کم، اما هر بار با تمامِ وجود. و هر بار، وقتی دست‌ها خالی برگشت، فهمیدم دنیا گاهی حتی ظرفیتِ یک امانتِ کوچک را هم ندارد. آن‌ها رفتند. نه از روی بدیِ محض، می‌دانم. آدم‌ها وقتی طوفان می‌آید، گاهی چاره‌ای جز دویدن به سمتِ سایه‌ی امنِ خودشان ندارند.</description>
<pubDate>Sat, 22 Nov 2025 14:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>در نیمه‌باز</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/51/%d8%af%d8%b1-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2</link>
<description>گاهی اوقات، آدم یک درِ نیمه‌باز را می‌بیند و فکر می‌کند پشتش باغی‌ست پر از گل‌های شب‌بو. قدم برمی‌دارد، دلش را می‌سپارد، دستش را دراز می‌کند که شاید دستی بیاید و گره‌اش کند به خودش. اعتماد را، مثل شمعی روشن، جلوتر از خودش نگه می‌دارد تا تاریکی راه را بشکافد. همه‌ی وجودش را می‌ریزد توی آن مسیرِ باریک؛ حرف‌هایی که تا حالا به هیچ‌کس نگفته، رویاهایی که فقط در سکوتِ شب‌ها جراتِ بیرون آمدن داشتند، حتی زخم‌هایی که هنوز خونِ تازه می‌دادند.</description>
<pubDate>Tue, 18 Nov 2025 19:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>دفترچه‌ی برف هلسینکی</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/50/%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1%da%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d9%81-%d9%87%d9%84%d8%b3%db%8c%d9%86%da%a9%db%8c</link>
<description>در ایستگاهِ متروی کامپی، جایی که قطارها مثل خاطره‌ها می‌آیند و می‌روند، یک دفترچه‌ی کوچک پیدا کردم. جلدش چرمیِ کهنه، صفحاتش پر از خطوطِ ظریفِ یک دستِ زنانه. اولین جمله‌اش این بود: «تنهایی، مثل برفِ هلسینکی است؛ سفید، آرام، اما اگر دستِ کسی در آن گرم شود، می‌تواند مجسمه بسازد.» نشستم روی نیمکتِ سرد، ورق زدم. هر صفحه، یک رازِ کوچک: یک شعرِ نیمه‌کاره، یک نقشه‌ی ذهنی از رویاهای گم‌شده، یک لیست از آهنگ‌هایی که فقط در شب‌های بی‌خوابی گوش می‌دهد.</description>
<pubDate>Mon, 10 Nov 2025 18:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>قبل رفتن بغل کن</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/49/%d9%82%d8%a8%d9%84-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d8%ba%d9%84-%da%a9%d9%86</link>
<description>امروز غروب، زیر آسمونی که انگار دلش ابری بود، رفیقمو دیدم؛ لباس سیاه تنش، چشماش پر از غم، مثل دریایی که موجاش آروم نمی‌گیرن. تسلیت گفتم، صداش لرزید و گفت: «عشقم پر کشید، رفت…» بعد، با بغضی که تو گلوش گیر کرده بود، از اون دختر گفت؛ یه قلب پاک و مظلوم که عشقش بی‌ریا بود. گفت: «هر صبح قهوه دم می‌کرد، عطرش انگار خونه رو زنده می‌کرد. کیک می‌ذاشت جلوم، می‌گفت: ‘بدون شیرینی نرو سر کار، روزت تلخ می‌شه.’» وقتی مریض می‌شدم، مثل پرستاری مهربون کنارم بود؛ مشکلاتمو</description>
<pubDate>Wed, 15 Oct 2025 19:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ با خودت</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/48/%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa</link>
<description>دلت را می‌گذاری پای یکی که انگار خورشید را به شب‌هایت آورده. برایش می‌جنگی، با خودت، با دنیا، با زخم‌های کهنه‌ات که هنوز خون می‌چکند. هزار تکه می‌شوی، هزار بار زمین می‌خوری، اما دست از او نمی‌کشی. خیال می‌کنی اوست که رنگ به زندگی‌ات پاشیده، که می‌تواند سنگینیِ بار شانه‌هایت را سبک کند، که با او می‌شود طعم تلخ روزگار را شیرین کرد. پس می‌مانی، با همه‌ی سختی‌ها، با همه‌ی طوفان‌های درون. اما یک روز، در اوج خستگی، وقتی نفس‌هایت به شماره افتاده، خطا می‌کنی.</description>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2025 21:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>تحلیل سناریوهای پیش روی ایران در سایه تحریم‌ها و برنامه هسته‌ای</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/47/%d8%aa%d8%ad%d9%84%db%8c%d9%84-%d8%b3%d9%86%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%88%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c</link>
<description>در فضای پیچیده سیاست بین‌الملل خاورمیانه، ایران به عنوان یکی از بازیگران کلیدی، همواره در تقابل با فشارهای اقتصادی و نظامی قرار داشته است. با توجه به تحولات اخیر در برنامه هسته‌ای ایران و مذاکرات پیرامون توافق برجام، بررسی سناریوهای احتمالی بر اساس بازگشت یا عدم بازگشت تحریم‌ها ضروری به نظر می‌رسد. این تحلیل بر پایه ارزیابی‌های ژئوپلیتیکی، اقتصادی و اجتماعی صورت گرفته و تلاش دارد تا پیامدهای احتمالی را به صورت واقع‌بینانه ترسیم کند.</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2025 11:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>عقاب زخم‌خورده</title>
<link>http://alirezaabedizadeh.ir/post/46/%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%ae%d9%85%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87</link>
<description>در سایه‌ی ابرهای تیره، ایران، چون عقابی زخم‌خورده، بال‌هایش را در بادهای سرد انزوا می‌گسترد. مکانیسم ماشه، چون تیری زهرآگین، از کمان تاریخ رها شده و در قلب زمان معلق است. سکوتی مرموز، سنگین‌تر از فریاد، بر خاک خسته سایه افکنده؛ گویی جنگ، آن هیولای خفته، در دوردست‌ها نفس می‌کشد، آماده‌ی بیداری. آینده، چون مهی غلیظ، نهان است. آیا این خاک، از زیر بار انزوا، چون ققنوس برمی‌خیزد؟ یا در گرداب سیاست‌های جهانی، چون شمعی در باد، خاموش می‌شود؟ تنها ستارگان، در سکوت</description>
<pubDate>Fri, 29 Aug 2025 11:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>alirezaabedizadeh</dc:creator>
<guid>alirezaabedizadeh.ir/post/46</guid>
</item>
</channel>
</rss>
